سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

دو مطلب زیبا و خواندنی در مورد پیامبرخدا(ص) به همراه هدیه
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳٩۱
 

در این پست دو مطلب در مورد پیامبرخدا(ص) تقدیم می‌‌کنم به همراه یک هدیه:

اول؛ پیامبر خدا(ص) فرمود: «من فرزند دو قربانی هستم». یعنی چه؟

دوم: آشنایی اجمالی با زندگی خواندنی و زیبای پدر و جدّ پیامبر خدا(ص).

سوم: یک بسته هدیه، تقدیم به دوستان خوبم، به مناسبت اعیاد ماه ربیع الاول


مطلب اول: پیامبر خدا(ص)؛ فرزند دو قربانی!!

پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) فرموده‌‌‌اند: «أنا ابن الذبیحین»؛ یعنی من فرزند دو قربانی هستم، یکی «اسماعیل بن ابراهیم» و دیگری «عبدالله بن عبدالمطلب».

و اما ذبح «اسماعیل بن ابراهیم»

خوب همه شما جریان ذبح حضرت اسماعیل(ع) را شنیده‌‌اید که حضرت ابراهیم(ع) به فرمان خداوند مأمور شد تا فرزندش اسماعیل را ذبح کند و زمانی که ابراهیم و اسماعیل(ع) تسلیم امر پروردگار شدند و پدر چاقو بر گردن فرزند گذاشت تا بندگی خود را به معبودش ثابت کند، ندا آمد که ای ابراهیم دست نگهدار که تو و فرزندت از این آزمایش سربلند بیرون آمدید.

و اما ذبح «عبدالله بن عبدالمطلب»

عبدالله بن عبدالمطلب، پدر بزرگوار پیامبرخدا(ص) است که در جوانی بسیار زیبا و مورد توجه اطرافیان بود.

عبدالمطلب 10 پسر و 6 دختر از زنان متعدد داشت. پسران عبارت بودند از: حارث، عباس، حمزه، عبدالله، ابوطالب(یا عبد مناف)، زبیر، حجل، مقوم، ضرار، ابولهب. و دخترانش: صفیه، ام حلیم، عاتکه، امیمه، اروی، بره.

روزی عبدالمطلب 10 فرزند پسر خود را فرا خواند و فرمود: چون مناصب سقایت و رفادت کارهای مشکل بلاد ماست من با خدای خود عهد کرده بودم اگر 10 فرزند پسر به من عنایت فرماید که کمک و پشتیبانی کارهایم کنند و اداره مناصب مرا ادامه دهند یکی را در راه خدا قربانی کنم.

فرزندان با شنیدن این نذر خود را آماده اجرای فرمان پدر در بامداد فردا کردند. در آن شب خانه های زنان عبدالمطلب شیونکده شد.

بامداد فردا عبدالمطلب بر آن شد اسامی ده تن فرزند خود را در ده قرعه بنویسد و استخراج کند. هر نام که از نخستین قرعه برآید او را قربانی کند.

در شهر منتشر شد که عبدالله جوان را قربانی می‌‌کنند. صدها دختر در رویای شبانه، جمال بی مثال و آرام جان او را در خواب می‌‌دیدند. نور نبوت از سیمای درخشان او تجلی بخش و گرمی بخش جانها و دلها بود. عبدالمطلب عبدالله را بسیار دوست می‌‌داشت.

عبدالمطلب در دل نالان گردید ولی در برابر نذری که کرده بود ثابت قدم ماند. دست او را گرفت و به محل موعود برد کارد برگرفت تا او را قربانی کند. آه از نهاد جمع برآمد بسان آنکه زلزله افتد شهر مکه لرزید. صدای گریه زنان به آسمان بلند شد در این هنگام باد سخت سرسام انگیزی از صحرا برخاست. وحوش بیابان را فرار داد و به وحشت افکند. خاندان یقظه که مادر عبدالله از آن طایفه بود سوگند یاد کردند مانع کشته شدن عبدالله شوند چون مادرش وی را دوست می‌‌داشت. نزد عبدالمطلب آمدند و گفتند عبدالله فرزند فاطمه خواهر ماست. راضی به قطع ریشه حیات این جوان ناکام عزیز نیستیم.

عاتکه دخترش پیشنهاد کرد که بین عبدالله و شتران قرعه بیندازد.

بنا بر نقل دیگر؛ عبدالمطلب برای رفع تکلیف با آنها، نزد غیبگو و کاهنه زنی به نام سجاح رفتند تا با وی مشاوره کنند و رای او را بجویند و اجرا کنند.

سجاح گفت ای مردم مکه؛ بین عبدالله و 10 شتر قرعه کشی کنید اگر به نام عبدالله آمد، باز به 10 شتر دیگر قرعه اندازید و آنقدر ادامه دهید تا قرعه به نام شتر آید و عبدالله نجات یابد.

مراسم قرعه کشی بین عبدالله و شتران آغاز گردید. در نخستین قرعه نام عبدالله در آمد. ده شتر به شتران اضافه کردند، باز قرعه به نام عبدالله آمد، به همین منوال ده تا ده تا افزودند، در همه قرعه به نام عبدالله آمد، تا هنگامی که تعداد شتران به صد رسید، که قرعه به نام شتر گردید. عبدالله نجات یافت. قریش شادی کردند و گفتند این رضایت خداست.

ولی عبدالمطلب دلگیر بود می‌‌ترسید رضایت خداوند حاصل نشده باشد. با صلاحدید قوم، دو بار دیگر قرعه کشی کردند و هر دو بار، مجددا قرعه به نام شتر شد.

از این رو به فرمان عبدالمطلب که مسرور گردیده بود؛ صد شتر فدیه عبدالله نموده و قربانی کردند. این پیشامد برای عرب نیز قانونی شد که دیه(خونبها) مرد صد شتر باشد.

عبدالمطلب که مانند هاشم پدر بزرگوارش بخشنده و کریم الطبع بود گوشت شترها را به نیازمندان داد، قسمتی را هم دستور داد به بیابان برده برای پرندگان و چرندگان و درندگان بگذارند.

فدیه کردن گوشت قربانی بین نیازمندان از آن زمان مرسوم گردید تا امروز باقی مانده است.

مطلب دوم: بخشی از زندگی خواندنی و زیبای پدر و جدّ پیامبر خدا(ص)

از آنجا که شاید برخی از ما آشنایی چندانی با شخصیت وزندگی پدر و اجداد پیامبر خدا(ص) نداشته باشیم، در این گفتار، به صورت بسیار مختصر، برخی از مطالب در مورد زندگی پدر پیامبر؛ «عبدالله بن عبدالمطلب» و جد پیامبر؛ «عبدالمطلب بن هاشم» را تقدیم می‌‌کنم.

1- عبدالله بن عبدالمطلب

عبدالله؛ کوچکترین فرزند پدر خویش بود. او و ابوطالب و زبیر و عبدالکعبة و عاتکه و امیمه و بَرّه، فرزندان عبدالمطلب بودند.

مادرشان فاطمه نام داشت و دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بود.

روزى که عبدالله به دنیا آمد، تمامى دانشمندان یهود در شام از تولد او آگاه شدند؛ زیرا در نزد آنان جامه اى سفید و پشمین موجود بود که به خون یحیى بن زکریا(علیهما السلام) آغشته شده بود.

اینان در کتابهاى خود خوانده بودند: هرگاه مشاهده کردید از جامه‌‌ی سفید خون مى‌‌چکد، بدانید که پدر حضرت محمد مصطفى(صلى الله علیه و آله) در آن لحظه متولد گردیده است.

چون چنین دیدند، همگى به مکه معظمه آمدند تا عبدالله را به قتل برسانند.

اما خداوند شر آنان را از سر او کوتاه کرد و جملگى به سرزمین خود بازگشتند.

هرگاه کسى از مکه مکرمه بر آنان فرود مى‌‌آمد، از او درباره عبدالله پرسش مى‌‌کردند و پاسخ آنان چنین بود: ما او را بسان نورى درخشان در قریش ترک کردیم. دانشمندان یهود مى‌‌گفتند: آن نور و درخشندگى از آن عبدالله نیست بلکه از حضرت محمد(صلى الله علیه و آله) مى‌‌باشد.

وقتى عبدالله بزرگ شد، از زیباترین جوانان قریش بود و زنان قریش ‍ شیفته او بودند. ماجراى یوسف با همسر عزیز مصر در مورد عبدالله و زنان قریش تکرار شد.

و در فرموده پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله): «انا ابن الذبیحین»؛ «من فرزند دو قربانى ام»، عبدالله یکى از آن دو قربانى بود و داستان آن معروف و مشهور است.

نورالدین عباس بن على موسوى مکى شامى در کتاب «أزهار بستان الناظرین» مى‌‌گوید:

«روایت شده است: روزى عبدالله به شکار رفته بود. نود نفر از دانشمندان یهود شام، با شمشیرهاى زهر آلود قصد جان او کردند. وهب بن عبد مناف -پدر آمنه(رضوان الله علیها)- نیز به شکار آمده بود.

او مى‌‌گوید: زمانى که دیدم یهودیان عبدالله را -که تنها بود- محاصره کردند، پیش آمدم تا او را یارى دهم. مردانى را سوار بر اسبان سفید دیدم که بسان مردمان زمین نبودند. آنان بر یهودیان تاختند و آنها را از عبدالله دور ساخته فرارى دادند. وهب چون این صحنه را مشاهده کرد، شیفته عبدالله گردید و با خود چنین گفت: همسرى شایسته‌‌تر از او براى دخترم آمنه پیدا نمى‌‌شود.

این در زمانى بود که بزرگان قریش از آمنه خواستگارى کرده بودند و آمنه خوددارى نموده به پدر مى‌‌گفت: پدر! هنوز هنگام ازدواج من فرا نرسیده است.

وهب نزد همسرش آمد و آنچه را از عبدالله دیده بود براى او نقل کرد و افزود: او زیباترین مرد قریش و داراى نسب نیکویى است؛ من شوهرى جز او براى دخترم آمنه نمى‌‌پسندم. نزد او برو و دخترم را بدو پیشنهاد کن.

مادر آمنه بیرون آمده نزد عبدالمطلب رفت و دختر خویش را بر او عرضه نمود. عبدالمطلب گفت: تاکنون همسرى غیر از او -که شایسته و سزاوار فرزندم باشد- به من پیشنهاد نشده است. عبدالله او را به همسرى پذیرفت. پس از آن زنى در قریش نبود که بیمار نشود!»

عبدالله بن عباس از پدرش عباس نقل مى‌‌کند که:

«شبى که عبدالله با آمنه ازدواج کرد، دویست زن از بنى مخزوم و عبد شمس و عبد مناف را شمارش کردیم که از غصه از دست دادن عبدالله مرده بودند.

روزى که عبدالله با آمنه ازدواج کرد سى ساله بود. برخى گفته‌‌اند که بیست و پنج سال داشت. و گروهى نیز هفده ساله گفته‌‌اند. آمنه، خواهر و برادرى نداشت و بدین جهت پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله) دایى و خاله نداشت. ولى چون آمنه از بنى زهره بود آنان خود را دایی‌‌هاى حضرتش مى‌‌خواندند.»

ابن اثیر از زهرى نقل مى‌‌کند که:

«عبدالمطلب فرزند خود عبدالله را به مدینه فرستاد تا براى خانواده خرما خریدارى کند. عبدالله در مدینه درگذشت. و نیز گفته‌‌اند که عبدالله در شام بود. با کاروان قریش به مدینه آمد. بر اثر بیمارى در همانجا در سن بیست و پنج سالگى درگذشت و در خانه نابغه جعدى به خاک سپرده شد. (بیست و هشت سال نیز گفته‌‌‌اند.) او قبل از تولد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بدرود حیات گفت.»

2- عبدالمطلب بن هاشم

نامش «شیبة الحمد» بود. چون در هنگام ولادت موى سپیدى در سر او وجود داشت بدین نام خوانده شد.

مادرش «سلمى» دختر عمرو خزرجى از بنى نجار بود.

علت نامیدن او به «عبدالمطلب» این بود:

پدرش «هاشم» براى تجارت راهى شام شده بود. زمانى که به مدینه آمد در خانه عمرو بن لبید خزرجى از بنى نجار اقامت کرد.

دختر او «سلمى» را دید و خواهان او شد و او را به زنى گرفت. پدر سلمى شرط کرد که دخترش به هنگام تولد نوزاد در میان بستگانش باشد.  هاشم به مسافرت خود ادامه داد و چون از شام بازگشت، با همسرش ازدواج کرد و او را به مکه برد.

زمانى که هنگام ولادت فرزندش نزدیک شد، او را نزد کسانش برده خود رهسپار شام شد، و در «غزه» درگذشت.

«سلمى» شیبه را براى او به دنیا آورد. هفت سال در مدینه ماند تا اینکه عمویش «مطلب» به مدینه آمد و او را با خود به مکه برد.

پیش از ظهر به مکه رسیدند. مردم -که دسته دسته نشسته بودند- از او مى‌‌پرسیدند: این کیست که پشت تو سوار است؟

مطلب -که او را در حالى که خورشید، چهره اش را تغییر داده بود و لباسهاى کهنه‌‌‌اى به تن داشت، بر مرکب خود سوار کرده بود- در جواب مى‌‌گفت: این غلام من است.

او را به خانه خود آورد و براى او لباسى خرید و بدو پوشانید. شب هنگام او را با خود به مجلس فرزندان عبدمناف برد و به اطلاع آنان رسانید که (این نوجوان) برادرزاده‌‌اش مى‌‌باشد.

از آن پس هر گاه که در مکه از خانه بیرون مى‌‌آمد او را به نام عبدالمطلب(غلام مطلب) مى‌‌خواندند، زیرا مطلب قبلا گفته بود: او غلام من است.

مطلب دارایى هاى پدر را به آگاهیش رساند و آنها را به او داد. سقایت و رفادت به عبدالمطلب رسید و در میان اقوام خویش بزرگى و عظمت یافت.

او بود که چاه زمزم را حفر کرد. «زمزم» چاه اسماعیل بن ابراهیم(علیهما السلام) است که خداوند -تبارک و تعالى- از آن چاه به او نوشانده بود.

جرهمیان زمانى که از مکه خارج شدند این چاه را پر کردند و دو آهوى کعبه و حجر الاسود را نیز در همانجا مدفون ساختند.

عبدالمطلب در خواب مأمور شد که آنجا را حفر کند و مکان آن نیز به او نشان داده شده بود که میان دو بت قریش به نامهاى «اساف» و «نائله» و میان سرگین و خون، کنار حفره کلاغ بزرگ، نزدیک لانه مورچگان مى‌‌باشد.

روز بعد با تبر خویش همراه با فرزندش حارث -که تنها فرزندش بود- میان اساف و نائله را -آنجا که قریش براى بتهاى خود قربانى مى‌‌کردند- حفر کرد و مشاهده نمود که کلاغى زمین را سوراخ مى‌‌کند.

زمانى که حلقه چاه پدیدار گشت، تکبیر گفت. قریش دریافتند که او به مقصودش رسیده است.

به سوى او آمده گفتند: این چاه به پدرمان اسماعیل متعلق است و ما در آن سهم داریم؛ ما را با خود شریک و سهیم بدار.

گفت: این کار را نخواهم کرد. این امر به من اختصاص داده شده است. گفتند: تو را رها نمى‌‌کنیم مگر اینکه با تو بستیزیم.

گفت: هر کس را که صلاح مى‌‌دانید میان من و خودتان داور قرار دهید.

گفتند: کاهنه بنى سعد بن هذیم را. او در مرزهاى شام سکونت داشت.

عبدالمطلب و گروهى از (فرزندان) عبد مناف بر مرکب سوار شدند و از هر قبیله‌‌اى از قریش نیز یک نفر همراه آنان حرکت کرد.

زمانى که به بیابانهاى بین مرز شام و حجاز رسیدند، ذخیره آب عبدالمطلب و یارانش تمام شد و تشنگى بر آنان چیره گشت؛ به حدى که به مرگ یقین کردند.

از قریشیانى که همراهشان بودند درخواست آب کردند. آنها از دادن آب امتناع ورزیدند. عبدالمطلب به یارانش گفت: نظر شما چیست؟

گفتند: تابع رأى و نظر شما هستیم، هر چه را که صلاح مى‌‌دانى به ما دستور ده تا از آن اطاعت کنیم.

گفت: رأى من آن است که هر کدامتان براى خود گودالى حفر کند و هر گاه کسى مرد، دیگران او را به خاک سپارند... تا نفر آخر، شخصى باشد که همگى را دفن کرده باشد؛ زیرا از دست رفتن یک نفر آسانتر (و قابل جبرانتر) از تباه شدن و نابودى یک گروه است.

نظر او را پسندیده عمل نمودند. لحظاتى بعد عبدالمطلب رو به یارانش ‍ نموده گفت: به خدا سوگند خود را این چنین به دست مرگ سپردن و در جستجوى آب تلاش نکردن دلیل عجز است.

تصمیم به کوچ گرفتند. قریشیان آنان را مى‌‌نگریستند. عبدالمطلب بر مرکب خود سوار شد. زمانى که مرکب او از جاى خود حرکت کرد، از زیر پاى شترش چشمه آب زلال و گوارایى جوشید.

تکبیر گفت و یارانش نیز به دنبال او تکبیر گفتند. از آن آب نوشیدند و مشکهاى خود را نیز پر کردند.

قریشیان گفتند: عبدالمطلب، به خدا سوگند که خداوند به سود تو بر ما داورى فرمود. به خدا قسم که دیگر هرگز در مورد زمزم با تو ستیز و عداوت و دشمنى نخواهیم کرد. کسى که در این بیابان تو را سیراب کرد، هم اوست که آب زمزم را در اختیار تو قرار داد. پس به سقایت خود بازگرد. جملگى برگشتند که دیگر نیازى به رفتن نزد آن کاهنه نبود. از آن پس چاه زمزم را بدو واگذاشتند.

پس از اینکه (عبدالمطلب) از کار کندن آن آسوده گردید، دو آهوى طلایى را که جرهمیان در آنجا مدفون کرده بودند پیدا نمود. همچنین شمشیرها و سپرها و زره‌‌هایى را نیز آنجا پیدا کرد.

قریشیان گفتند: ما در اینها با تو سهیم هستیم! گفت: نه، لیکن پیشنهاد منصفانه‌‌اى دارم؛ درباره آنها قرعه کشى مى‌‌کنیم.

گفتند: چگونه قرعه بیندازیم؟

گفت: دو چوب قرعه براى کعبه و دو چوب قرعه براى خود و دو چوب قرعه براى من قرار دهید؛ هر کس قرعه‌‌اش به نام چیزى درآمد، آن را خواهد برد و کسى که قرعه اش بر چیزى اصابت نکرد چیزى به او تعلق نخواهد گرفت.

گفتند: پیشنهاد نیکویى است. قرعه کشیدند. دو آهو نصیب کعبه شد و شمشیرها و زره‌‌‌ها و سپرها به نام عبدالمطلب درآمد و قریشیان بى بهره ماندند.

عبدالمطلب از شمشیرها براى کعبه درى ساخت و دو آهوى زرین را در آن قرار داد. این اولین بار بود که کعبه به طلا زینت داده مى‌‌شد. مردم و حاجیان به عنوان تبرک به زمزم روى آوردند و از دیگر چاهها روى برتافتند.

عبدالمطلب نخستین کسى بود که با «وسمه» خضاب کرد. زیرا پیرى زودرس به او روى آورده بود. زمانى که ماه رمضان مى‌‌رسید به کوه «حرا» مى‌‌رفت و در سراسر این ماه اطعام مساکین مى‌‌کرد.

او در سن یکصد و بیست سالگى وفات یافت.

عبدالمطلب پنج قانون در جاهلیت وضع کرد که خداوند تبارک و تعالى در اسلام آنها را به مورد اجرا درآورد:

زنان پدران را بر فرزندان حرام گردانید.

گنجى پیدا نمود و خمس آن را کنار گذاشت و صدقه داد.

وقتى که زمزم را حفر کرد آنرا سقایت حاجیان نامید.

دیه قتل را یکصد شتر قرار داد.

شوطهاى(دورهای) طواف را که در نزد قریش معلوم نبود هفت مرتبه وضع کرد.

خداوند تمام این موارد را در اسلام به مورد اجرا درآورد.

عبدالمطلب هرگز با پرتاب تیر چیزى را تقسیم نمى‌‌کرد(نوعی قمار در زمان جاهلیت) و بت نمى‌‌پرستید و هرگز از گوشتى که در پاى بتها ذبح مى‌‌شد، نمى‌‌خورد و همواره مى‌‌فرمود: من بر دین پدرم ابراهیم هستم.

(منبع: کتاب: توتیاى دیدگان زندگانى خاتم پیامبران(ص)، تألیف: حاج شیخ عباس قمى(رض) کتاب: محمد رسول الله، تألیف: ذبیح الله قدیمی)

مطلب سوم: هدیه به مناسبت اعیاد ماه ربیع الاول

که عبارتند از:

یک زنگ موبایل بسیار زیبا(که خودم ادیت کردم و بعید میدونم جایی گیرتون بیاد)

یک عکس بک گراند بسیار زیبا

و یک کتاب بسیار زیبا و خواندنی.

برای دریافت بسته هدیه، اینجا کلیک کنید

 

التماس دعا


 



comment گل نوشته شما ()