سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

انتخاب وزیر با معمای ریاضی و قفل درب
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٧
 

خیلی مواقع در صدد حلّ مشکلات و مسائلی هستیم که أصلا وجود خارجی ندارند، بلکه به صرف اینکه توهّم کرده‌ایم موجودند، به فکر راه چاره برای آنها افتاده‌ایم و چه بسا هزینه‌هایی از عمر و مال خود برای حلّ آنها صرف کرده‌ایم. آنچه در پی می‌آید، مَثَلی در همین ارتباط است.


پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «درب اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد. تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسأله را حل کنید می‌توانید درب را باز کنید و بیرون بیایید».

پادشاه بیرون رفت و درب را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آن اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد. پس از مدّتی برخاست، به طرف درب رفت، درب را هل داد، باز شد و بیرون رفت!

آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته است.

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم».

آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی‌کرد، او فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسأله را حل کند؟»

مرد چهارم گفت: «مسأله‌ای در کار نبود. من فقط نشستم و فکر کردم که نخستین سؤال و نکته‌ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملاً ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعاً مسأله‌ای وجود دارد یا خیر؟ اگر هست، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی بدون جواب به سؤال اول، فقط در صدد حلّ آن برآیی، تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ و هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا درب، واقعاً قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، مسأله اصلی همین بود. درب أصلاً قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ و در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می‌کردید نمی‌توانستید آن را حل کنید. این مرد می‌داند که چگونه در یک موقعیت، هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون غالباً در حال یافتن راه حلّ برای دربهای باز می‌باشند.


 



comment گل نوشته شما ()