سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

ولادت با سعادت سه نور از انوار الهی
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
 

«السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللهِ رَحِمَکَ اللهُ یَا أَبَا عَبْدِ اللهِ

لَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللهُ مَنْ شَرِکَ فِی دَمِکَ

وَ لَعَنَ اللهُ مَنْ بَلَغَهُ ذَلِکَ فَرَضِیَ بِهِ أَنَا إِلَى اللهِ مِنْ ذَلِکَ بَرِی‏ءٌ»

«یَا أَبَا الْحَسَنِ یَا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ یَا زَیْنَ الْعَابِدِینَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ یَا حُجَّةَ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ

یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَى اللهِ

وَ قَدَّمْنَاکَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا یَا وَجِیها عِنْدَ اللهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ الله»

«السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبَّاسَ ابْنَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَوَّلِ الْقَوْمِ إِسْلاما وَ أَقْدَمِهِمْ إِیمَانا وَ أَقْوَمِهِمْ بِدِینِ اللهِ وَ أَحْوَطِهِمْ عَلَى الْإِسْلام»

 ولادت امام حسین + ولادت حضرت ابوالفضل + ولادت امام سجاد

ولادت با سعادت سه نور از انوار تابناک اهلبیت پیامبرخدا(ص)؛

حضرت سید الشهداء؛ امام حسین(علیه السّلام)

حضرت باب الحوائج؛ ابوالفضل العباس(علیه السّلام)

حضرت زین العابدین؛ امام سجاد(علیه السّلام)

بر حضرت حجة بن الحسن المهدی(عج) و تمام شیعیان تبریک و تهنیت باد

در ادامه مطلب سه داستان زیبا و خواندنی از این سه نور؛ تقدیم پیروان و شیفتگان آنها می‌‌شود.



فخر فرزند بر پدر، روى دامان پیامبر(علیهم السّلام)

روزى رسول خدا به همراه امام علىّ بن ابى طالب(صلوات الله علیهما) در محلّى نشسته بودند. ناگهان حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)؛ که در سن شش سالگى بود وارد شد.

پس حضرت رسولخدا(ص) او را در آغوش گرفت، و بر پیشانى و لب هایش بوسه زد؛ و وى را بر دامان خویش نشانید.

وقتى حضرت اباعبدالله(ع) روى زانوى جدّش نشست، امیرالمؤمنین علىّ(ع) اظهار داشت: یا رسول الله! آیا فرزندم، حسین را دوست دارى؟

پیامبر خدا پاسخ داد: چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالى که او پاره تن من مى‌‌باشد.

امیرالمؤمنین(ع) سؤال نمود: کدام یک از ما دو نفر نزد شما محبوب تر و گرامى‌‌تر هستیم؟

در این لحظه حضرت ابا عبدالله(ع) قبل از آن که جدّش لب به سخن گشاید، اظهار نمود: پدرجان! هرکس شریف‌‌تر و مقامى والاتر داشته باشد، نزد جدّم رسول خدا(ص) محبوب‌‌تر خواهد بود.

امیرالمؤمنین(ع) خطاب به فرزندش نمود: اى حسین جان! آیا بر من - که پدرت هستم - فخر مى‌‌ورزى؟!

پاسخ داد: بلى، چنانچه مایل باشى ثابت خواهم کرد.

پس امام علىّ(ع) در برابر فرزندش، حدود هشتاد فضیلت از فضائل و مناقب خود را بیان نمود.

سپس حضرت رسول خدا(ص) خطاب به حسین(ع) کرد و فرمود: اى اباعبدالله! آنچه را که از فضائل پدرت شنیدى، قطره‌‌اى از دریاى مناقب و فضائلش نمى‌‌باشد.

آن گاه حسین(ع) اظهار داشت: خداوند را شکرگزاریم، که ما اهل بیت را بر دیگر خلایقش فضیلت و برترى داده است، و پس از بیان مفصّلى افزود: اى پدر! و اى امیرمؤمنان! آنچه را که بیان نمودى صحیح و حقّ است.

بعد از آن رسول خدا(ص) به حسین(ع) فرمود: فرزندم! اکنون فضائل و مناقب خود را بازگو نما.

حضرت اباعبدالله اظهار نمود: اى پدر! من حسین فرزند امیرالمؤمنین علىّ بن ابى طالب(ع) هستم؛ و مادرم فاطمه زهراء(علیها السّلام) است که سرور همه زنان جهان مى‌‌باشد.

و همچنین جدّم محمّد مصطفى(ص)، سیّد و سرور تمام انسان‌‌ها خواهد بود؛ و در پیشگاه خداوند مقام وى از هر جهت بر همه موجودات جهان آفرینش برتر و والاتر است.

و شکىّ نیست که مادرم از مادر شما أفضل است؛ و پدرم از پدرت أشرف و أفضل مى‌‌باشد، و همچنین جدّ من از جدّ شما با شرافت‌‌تر و بلکه از همه موجودات عالم أفضل است.

سپس افزود: و من در گهواره بودم که جبرئیل امین، آرام بخش و مونس من بود.

و در پایان، با همان حالتى که روى زانو و در آغوش جدّش رسول الله(ص) نشسته بود، اظهار نمود: اى پدرجان، اى علىّ، اى امیرمؤمنان! شما در نزد خداوند از من أفضل هستى؛ ولیکن من از جهت حسب و نسبى که دارم -یعنى؛ جدّ و پدر و مادر خود- بر شما فخر و مباهات مى‌‌کنم.

(حلیة الأبرار 2: 123)

 

راهنمایی عالی امام سجاد(ع) برای داشتن بهترین زندگی و دوستان خوب

روزى یکى از اصحاب به نام زُهَرى در حالى که خیلى غمگین و افسرده خاطر بود، به محضر امام زین العابدین(علیه السّلام) وارد شد.

همین که امام(علیه السّلام) چشمش به او افتاد، فرمود: چرا این چنین غمناک و ناراحت هستى؟

زُهَرى اظهار داشت: یاابن رسول الله! ناراحتى هاى بسیارى از سوى دوستان و آشنایان، یکى پس از دیگرى بر من وارد شده است؛ و نسبت به موقعیّت کنونى من چشم طمع دوخته اند، دیگر با چه امیدى به دوستان خوش بین باشم.

امام سجّاد(ع) فرمود: اى زُهَرى! زبان خود را کنترل نما و هر سخنى را هر جا و پیش هرکسى مگوى؛ و چنانچه رعایت حال اشخاص را بنمائى، تمام افراد خاطرخواه تو خواهند بود.

زُهَرى گفت: یابن رسول الله! من هیچ گاه از امکانات خود دریغ نکرده و به آنها کمک و احسان کرده‌‌ام.

حضرت اظهار نمود: مواظب باش که خودخواهى و غرور تو را نگیرد، و دقّت نما، آنچه را که مى‌‌گوئى دلنشین باشد، فکر نکن هر آنچه مى‌‌شنوى زشت و باطل است، همیشه در کار و سخن دیگران اندیشه و توجّه نما و سعى کن تا از خود سِعه صدر نشان دهى.

سپس امام(ع) افزود: هرکس در مسائل گوناگون زندگى و اجتماعى عقل خود را به کار نیندازد و با چشم و گوش بسته و با رکود فکرى حرکت کند، سریع به هلاکت و ضلالت مى‌‌افتد.

اى زُهرى! چه مى‌‌شود که مسلمان‌‌ها را نیز همانند اعضاء خانواده‌‌ات حساب کنى، آنهائى که از تو بزرگتر هستند همچون پدر، آنهائى که کوچکترند چون فرزندانت؛ و آنهائى هم که هم سنّ و هم سطح خودت باشند همچون برادرانت به شمار آیند.

آیا دوست دارى که در حقّ یکى از اعضای خانواده‌‌ات تجاوز و ظلمى شود؛ و یا گزندى به یکى از آنها وارد گردد؛ و آن که بى جهت آبرویش ریخته شود؟

اگر شیطان ملعون تو را وسوسه کند که بر یکى از مسلمانها برترى و فضیلت دارى، دقّت کن آن شخصی که از تو بزرگتر است بگو او قبل از من ایمان آورده و بیش از من کار خیر و عمل صالح انجام داده است پس او بر من فضیلت و برترى دارد.

و اگر آن شخص از تو کوچکتر باشد، بگو من بیش از او گناه و معصیت کرده و خطاکارم؛ و او از من بهتر و برتر مى‌‌باشد.

و امّا آن که هم ردیف و هم سطح تو باشد، بگو من به گناهان خود مطمئن خواهم بود؛ ولى نسبت به او مشکوک هستم و یقین به گناه او ندارم، پس من از او بهتر نیستم.

و چنانچه مسلمان ها تو را تعظیم و احترام کنند، بگو آنها با معرفت و با ادب هستند؛ و چنانچه تو را کوچک شمرند و تحقیرت کنند، پس بگو در اثر خلاف‌‌هاى خودم مى‌‌باشد و من خود را مقصّر در بى اعتنائى آنها نسبت به خودم مى‌‌دانم.

و اگر در جامعه، این چنین معاشرت کنى و با این روش و اندیشه برخورد و حرکت نمائى، بهترین زندگى را خواهى داشت و دوستانِ پرمحبّت و دلسوز تو بسیار خواهند شد، و دشمنان و مخالفین کمترى را خواهى یافت.

و بدان که بهترین مردمان کسى است که بیشترین خیر را به هم نوعان خود برساند گرچه هیچ خیرى به او نرسیده باشد؛ و خود را از تمام افراد بى نیاز بداند و چشم داشتى به کسى نداشته باشد.

(احتجاج طبرسى 2: 152)

 

هدایت مرد گمراه به عنایت حضرت ابوالفضل العباس(ع)

علامه متبحر، شیخ حسن دخیل، براى مرحوم سید عبدالرزاق مقرم ماجراى شگفتى را نقل مى‌‌کند که خود شاهد آن بوده است. مى‌‌گوید:

در اواخر دولت عثمانى، حرم سیدالشهداء(ع) را در غیر ایام زیارت، در فصل تابستان زیارت مى‌‌نمودم. سپس نزدیک ظهر متوجه شدم حرم حضرت ابوالفضل(ع) شدم.

در حالی که به سبب گرمى هوا کسى در صحن و حرم مطهر نبود و تنها مردى از خدام که عمرى نزدیک شصت سال داشت گویى از حرم محافظت مى‌‌کرد کنار درب اول ایستاده بود. من بعد از زیارت، نماز ظهر و عصر را خواندم و سپس در بالاى سر مقدس نشسته، درباره عظمت و ابهت قمر بنى هاشم(ع)، که به سبب آن جانبازى و ایثارگرى عظیم به دست آورده بود، به تفکر پرداختم.

در این اثنا، زنى را دیدم که وارد حرم شد، و در حالیکه سراپا محجوب و آثار بزرگى از او آشکار بود و پسرى حدودا شانزده ساله با صورتى زیبا و لباس اشراف کرد به دنبالش حرکت مى‌‌کرد، شروع به طواف اطراف قبر نمود. سپس مردى بلند قد با صورتى سرخ و سفید، محاسن حنائى و هیئتى کردى وارد شد. اما رسومات شیعه یا اهل سنت را که فاتحه مى‌‌خوانند در مورد زیارت به جا نیاورد.

وى پشت به قبر مطهر کرده و شروع به تماشاى شمشیرها و خنجرها و زره هایى که بالاى ضریح آویزان بود کرد، بدون اینکه هیچ گونه توجهى به عظمت و جلال صاحب حرم مقدس نماید.

من از این رفتار او بسیار تعجب کردم و متوجه هم نشدم که از چه قوم و طائفه‌‌‌اى مى‌‌باشد، جز اینکه حدس زدم از خانواده آن زن و پسر است، و تعجب من آنگاه زیادتر شد که دیدم زن آنگونه در بالاى سر مطهر ادب مى‌‌‌ورزد و او اینگونه بى احترامى مى‌‌نماید.

در اندیشه گمراهى او و صبر ابوالفضل(ع) بودم که ناگهان مشاهده کردم آن مرد بلندقامت، از زمین بلند شد و ندیدم که چه کسى وى را بلند نمود. وى در حالیکه به ضریح مطهر مى‌‌خورد و فریاد مى‌‌کشید، دور قبر با شدت تمام شروع به دویدن کرد.

چرخ مى‌‌زد و خیز بر مى‌‌داشت، در حالیکه نه به قبر چسبیده بود و نه از آن دور بود!

گویى برق وى را گرفته و انگشتان دستش تشنج گرفته بود. در این حالت، صورتش ابتدا رو به سرخى رفت و سپس رنگ نیلى به خود گرفت.

ساعتى داشت که زنجیر نقره‌‌اى آن را به گردن آویخته بود و هر گاه که خیز مى‌‌گرفت ساعت به قبر شریف مى‌‌خورد تا شکست.

نیز از آن سو که دستش را از عبا بیرون مى‌‌آورد تا حمایل کند و زمین نخورد، زمین نمى‌‌افتاد بلکه طرف دیگرش بر زمین فرود مى‌‌آمد و عبایش با این خیز گرفتن ها پاره شد.

آن خانم چون این کرامت را از حضرت ابوالفضل(ع) مشاهده نمود، خود را به دیوار چسبانید و پسر را در آغوش گرفت و شروع به تضرع و انابه کرد و پیاپى مى‌‌گفت:

- ابوالفضل، من و پسرم دخیل شماییم.

من نیز که چنین دیدم، از این حال بیمناک شده و ایستادم؛ در حالیکه نمى‌‌دانستم چه کنم.

آن مرد بدنى تنومند داشت و کسى هم در حرم نبود که مقابلش را بگیرد. دو بار دور حرم، چون عقربه ساعت که از خود اختیار ندارد، با شتاب چرخید.

در آن هنگام خادم حرم وارد شد و با مشاهده آن وضعیت، بیرون رفت و یکى دیگر از خدام، به نام جعفر، را صدا زد و به کمک هم آن مرد را گرفتند و ریسمانى را که طولش سه ذراع بود به گردنش بستند. او مطیع ایستاد اما هنوز فریاد مى‌‌کشید و از حال عادى خارج بود.

او را از حرم حضرت عباس(ع) بیرون بردند و به زن گفتند که همراه آنها به حرم حضرت سیدالشهداء(ع) بیاید.

در میان راه که از بازار مى‌‌گذشتیم، صداى فریاد و اضطراب وى توجه مردم را به خود جمع کرده و آنها را به دنبال خود مى‌‌کشید.

چون او را وارد آن بارگاه قدسى مکان نمودند و به ضریح مطهر حضرت على اکبر(ع) بستند، حالش آرام شد و خوابید، بعد از ربع ساعت، در حالیکه عرق بسیارى بر چهره اش نشسته بود، بیدار شد و با حالتى مرعوب و ترسان شروع به شهادت به یگانگى خداوند و نبوت حضرت رسول(ص) و امامت على بن ابى طالب(ع) تا حضرت حجت(عجل الله تعالى فرجه الشریف) نمود.

موضوع را که از او پرسیدند، گفت: هم اکنون رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که به من فرمود به این حقایق اعتراف کن و آنها را برآیم بر شمرد و افزود که، اگر چنین نکنى عباس تو را هلاک مى‌‌نماید! اینک من شهادت به ولایت آنان مى‌‌دهم و از غیر آنان تبرى مى‌‌جویم.

سپس از آن افت و خیز عجیبش در حرم حضرت عباس(ع) پرسیدند.

گفت: در حرم حضرت عباس(ع) بودم که مرد بلندقامتى مرا گرفت و گفت: اى سگ، هنوز دست از گمراهیت بر نمى‌‌دارى؟! آنگاه مرا به قبر کوبید و با عصا از پشت سر مرا می‌‌زد و آنچه مى‌‌دیدند صحنه فرار من از دست او بود!

از خانم ماجرا را جویا شدند، گفت: من شیعه و از اهل بغدادم، و این مرد شوهرم مى‌‌باشد که از اهل سلیمانیه و ساکن بغداد است. وى سنى مى‌‌باشد، اما در مذهب خود متدین بوده، گناه و معصیت انجام نمى‌‌دهد، صفات نیک را دوست دارد و از خصال زشت دورى مى‌‌جوید.

پیش از آنکه من زوجه او شوم به تجارت توتون مشغول بود و من نیز دو برادر داشتم که شغلشان خرید توتون از او و فروش آن به دیگران بود.

زمانى دویست لیره عثمانى به او بدهى پیدا کردند و چون از عهده آن بر نمى‌‌آمدند، تصمیم گرفتند که خانه خود را در مقابل به او بدهند و خود از بغداد مهاجرت کنند.

از اینرو او را هنگام ظهر به خانه فرا خواندند و نظرشان را به او گفتند و اظهار داشتند که بدهکارى دیگرى نیز ندارند.

در آن هنگام ناگاه او شهامتى عجیب از خودش نشان داد: اوراق بدهى آنان را بیرون آورد و ابتدا آنها را پاره نمود و سپس سوزاند و بدانان اطمینان داد که هر مقدار هم پول نیاز داشته باشند مى‌‌توانند از او بگیرند. آنان چون چنین دیدند، بسیار خوشحال شدند و تصمیم گرفتند که در همانجا او را پاداش دهند.

زن ادامه داد که: برادرانش از نظر من نظرخواهى کردند و چون رأى مرا، با توجه به این جوانمردى که در حق برادرانش روا داشته بود و نیز تدین و دوریش از گناه، با خود موافق دیدند، من را به عقد وى درآوردند.

پس از مدتى از او خواستم که مرا زیارت کاظمین، مرقد مطهر حضرت امام موسى کاظم(ع) و حضرت امام جواد(ع) ببرد، اما او نپذیرفت و مدعى خرافه بودن آن شد.

چون آثار حمل در من پدیدار گشت از شویم درخواست کردم نذر کند اگر فرزندى نصیبش شد به زیارت برویم و او هم موافقت نمود.

هنگامى که فرزند به دنیا آمد، وفاى به نذر را از او طلب کردم اما وى از قبول آن سرباز زد و آن را موکول به زمان بلوغ فرزندش نمود.

برخورد او مرا ناامید ساخت، تا اینکه پسر به سن تکلیف رسید و از من خواست که براى فرزندمان همسرى بیابم، اما من به وى گفتم تا هنگامى که به نذرش وفا نکند چنین نخواهم کرد.

از اینرو بود که وى با اکراه قبول نمود و ما را به زیارت آورد. در هنگام زیارت آن دو امام همام(علیهم السلام)، از آن بزرگواران درخواست نمودم که وى را به تشیع هدایت نمایند، اما آثارى که مایه سرور او شود مشاهده ننمودم، بلکه از إسائه ادب و استهزاء همسرم بسیار مغموم و محزون شدم.

سپس وى ما را به زیارت حضرت امام هادى(ع) و حضرت امام عسکرى(ع) در سامرا برد، و در آنجا هم دعا کردم ولى مستجاب نشد و استهزا و اسائه ادب شوهرم افزون گشت.

چون به کربلا رسیدیم گفتم: به زیارت حضرت ابوالفضل(ع) مى‌‌روم، اگر او، که باب الحوائج است، حاجتم را نداد، دیگر برادرش سیدالشهدا(ع) و پدرش امیرالمؤمنین(ع) را زیارت نمى‌‌کنم و به بغداد برمى گردم.

چون به حرم حضرت ابوالفضل(ع) رسیدیم، جریان را به عرض قمر بنى هاشم(ع) رساندم و قصه خود را اعلام داشتم، که ناگهان دریاى خروشان کرم و جود، حضرت عباس(ع) به جوش آمد و دعایم استجابت یافت و شوهرم به سعادت أبدى نایل گشت.

(سردار کربلا؛ ترجمه العباس مرحوم مقرم: صفحه 260)


 



comment گل نوشته شما ()