سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

نکاتی زیبا و خواندنی از زندگی سلمان فارسی
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳٩٢
 

«سلمان فارسی»؛ نامی است برای همه ما آشنا، اما در مورد شخصیت و کارهای او بسیار اندک می‌‌دانیم.

همو که زرتشتی زاده بود و برده‌‌ی یک یهودی، اما در پایان «سلمان محمدی» شد.

در ادامه مطلب سه جریان بسیار زیبا و خواندنی از ایشان را تقدیم می‌‌کنم.

سفارش حضرت سلمان به حضرت عزرائیل در مدارا با جوان

مسجد سازی سلمان فارسی(محمدی) در اصفهان

اشعار امیرالمؤمنین(ع) بر کفن سلمان فارسی


سلمان فارسی

خلاصه‌‌ای از زندگی سلمان فارسی

حدود 216 یا 316 سال قبل از هجرت، در روستاى «جَى‏» (از روستاهاى اصفهان) فرزندى به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏ محمدی» نامید.

پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و کار همیشگى‌‌‏اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطى زرتشتى دیده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خداى یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکى مادرش را از دست داد و عمه‌‌‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.

سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکارى عمه‌‌‏اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانى دید که به سوى شام مى‌‌‏رفت، پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهاى ناشناخته گردید.

سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت، گمشده‏‌‌اش را یافت و در حالى که برده‌‌ی یک یهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد.

اکنون سه جریان زیبا و خواندنی از سلمان فارسی را تقدیم می‌‌کنم:

سلمان فارسی

سفارش حضرت سلمان به حضرت عزرائیل در مدارا با جوان

امام صادق(ع) فرمود:

روزی سلمان در کوفه از بازار آهنگران عبور می‌‌کرد، چشمش به جوانی افتاد که نعره کشید و بیهوش به زمین افتاد. مردم اطراف او اجتماع کردند.

وقتی سلمان را دیدند به او گفتند: مثل اینکه این جوان بیماری صرع و غش دارد، شما بیا و دعایی در گوش او بخوان شاید سلامتی خود را باز یابد.

سلمان جلو آمد و جوان هم به هوش آمد. وقتی که سلمان را شناخت گفت:

«ای ابوعبدالله(این کنیه سلمان بود)! اینگونه که این مردم خیال می‌‌کنند بیمار نیستم، بلکه هنگام عبور در بازار آهنگرها دیدم آنها میله‌‌های سرخ شده را با پتک می‌‌زنند، به یاد این آیه افتادم:

«وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعیدُوا فیها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریق‏»(حج: 21و22)

«براى مجرمان گرزهایى از آهن(سوزان) است. هرگاه بخواهند از غم و اندوه‏هاى دوزخ خارج شوند، آنها را به آن بازمى‏‌‌گردانند؛ و(به آنان گفته مى‏‌‌شود:) بچشید عذاب سوزان را!»

از شدت خوف و هراس نتوانستم خود را کنترل کنم و به یاد عذاب الهی، بیهوش شدم.

سلمان به او علاقمند شد و پیوند دوستی با او برقرار ساخت و همواره از او یاد می‌‌کرد.

تا اینکه چند روز او را ندید، جویای حال او شد، دریافت که بیمار و بستری است.

سلمان به عیادت او رفت وقتی به بالین او رسید او را در حال جان دادن یافت از او دلجویی کرد و خطاب به عزرائیل(ع) گفت:

«یَا مَلَکَ الْمَوْتِ اُرْفُقْ بِأَخِی»‏؛ ای فرشته مرگ با برادرم مدارا کن.

عزرائیل(ع) گفت:

«إِنِّی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ رَفِیق‏»؛ من نسبت به همه‌‌ی مؤمنان مهربانم.

(منبع: بحار الانوار ج 22، 386)

سلمان فارسی

مسجد سازی سلمان فارسی(محمدی) در اصفهان

پس از آنکه در سال 16 هجری کشور ایران تحت پرچم اسلام قرار گرفت و بدست مسلمانان از زیر یوغ شاهان ستمگر ساسانی آزاد گردید، سلمان فارسی پس از حدود 16 سال هجرت انقلابی به سوی مدینه به وطن بازگشت و به عنوان استاندار مدائن(که پایتخت سابق شاهان ساسانی بود) به اداره امور پرداخت.

پس از فتح اصفهان، سلمان به یاد زادگاهش روستای جَی(یا «جیان») افتاد، به آنجا آمد و مدتی در آنجا‌ماند و امور مذهبی و همشهریان خود را از نزدیک بررسی کرد و با همت والای خود برای رفع مشکلات و سامان یافتن امور آنجا تلاش کرد.

او دریافت که روستای محل ولادتش نیاز به مسجد دارد.

با کمک همشهریان خود مسجدی را تأسیس نمود و مردم را به نماز جماعت و اجتماع در مسجد فراخواند.

سلمان پس از سر و سامان دادن به روستای خود، به مدائن بازگشت.

(منبع: معجم البلدان ج2: ص 196، واژه «جیان»)

سلمان فارسی

اشعار امیرالمؤمنین(ع) بر کفن سلمان

سلمان در مدائن بیمار شد و بستری گردید. ساعات آخر عمر را می‌‌گذرانید.

به همسرش بُقَیرة گفت: منتظر باش که بزودی مرا در بسترم بی روح می‌‌یابی.

سپس به افرادی که در کنار بستر او بودند، مانند حُذَیفَة بن یَمان، سَعد وقّاص، أصبغ بن نباته فرمود: خانه را خلوت کنید. آنها برخواستند و از خانه بیرون آمدند و در خانه را گشودند.

چشم سلمان به در بود، گویی درانتظار مهمانی غیبی است.

ناگاه امیرالمؤمنین(ع)[که در آن زمان در مدینه -و بنا بر قولی در کوفه بود- با قدرت الهی و طیّ الارض] وارد خانه شد و پرسید، حال سلمان چطور است؟

به بالین سلمان آمد و روپوش را به کناری زد. سلمان لبخند زد.

امام علی(ع) به سلمان فرمود:

«آفرین بر تو ای بنده صالح خدا، هنگامی که با رسول خدا(ص) ملاقات نمودی، چگونگی رفتار قوم با برادرش را برایش تعریف کن».

سلمان از دنیا رفت.

همین که سلمان از دنیا رفت، امام(ع) فرمود: «در مورد غسل و نماز و کفن و دفن جنازه‌‌ی سلمان، جدیت و شتاب کنید.»

امام(ع) برای حنوط و کفن و دفن، وسایل آورده بود. او را کمک کردیم، به دستور او آب آوردیم، او جنازه‌‌ی سلمان را غسل داد و کفن کرد و نماز بر جنازه خواندیم و جنازه را دفن نمودیم.

حضرت علی(ع) قبل از دفن سلمان با دست مبارک خود بر روی کفن سلمان(و بنا بر قولی بر روی قبرش) شعر زیر را نوشتند:

وفدت علی الکریم بغیر زاد *** من الحسنات و القلب السلیم

فحمل زاد أقبح کل شیء *** إذا کان الوفود علی الکریم

یعنی: بدون هیچ زاد و توشه‌‌ای از حسنات و قلب سلیم، بر شخص کریمی وارد شدم.

و در پیشگاه کریم، بردن زاد و توشه، زشت‌‌ترین کار است.

سپس امیرالمؤمنین علی(ع) خودش لحد قبر سلمان را چید و قبر را پوشانید.

(منبع: تاریخ تشیع در ایران، احمد مشکات، ص 238)


 



comment گل نوشته شما ()