سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٢
 

اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِاللهِ وَعَلَى الاَرواحِ الَّتى حَلَّت بِفِنائِکَ

اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِکَ

اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصَابَةَ الَّتِی جَاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شَایَعَتْ وَ بَایَعَتْ وَ تَابَعَتْ عَلَى قَتْلِهِ

اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمِیعاً

امام حسین + ‌شهادت امام حسین

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی؛

ایام شهادت حضرت سیّدالشّهداء(ع) و اولاد و اصحاب باوفایش

بر مولای داغدار و عزادارمان؛ حضرت حجّة بن الحسن المهدی(عج)

و شما پیروان راستین و دلباخته مکتب اباعبدالله الحسین(ع)

تسلیت باد.

در ادامه مطلب، چهار داستان و کرامت خواندنی و زیبا از امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) بخوانید.

  • نتیجه اهانت به عزاداران حسینی
  • زن بدکاره و تربت امام حسین(ع)
  • ذکر مصیبت قمر بنی هاشم برای شهادت خود
  • «باب الحوائجی» سزاوار حضرت عباس(ع) است

امام حسین + ‌شهادت امام حسین

نتیجه اهانت به عزاداران حسینی

در روز عاشورا مردم از اطراف و اکناف شهر و روستاها به حسینیّه ها هجوم آورده بودند که اقامه عزادارى کنند و بعد از عزادارى سفره اى پهن مى‌‌کردند و اطعام مى‌‌دادند.

خوب چون جمعیت زیاد بود در حسینیه هم جا نبود، مردم در کوچه گاهى براى نوبت گرفتن و تناول غذا، مانع از عبور و مرور ماشین و خودروها مى‌‌شدند، تا اینکه وارد کوچه شوند و گاهى ازدحام عبور وسائل طول می‌‌کشید.

در این اوقات ماشینى از راه مى‌‌رسد و شلوغى مانع رفتن او مى‌‌شود. یکى از سرنشینان آن ماشین به تندى مى‌‌پرسد چه خبر است که این گذر آنقدر شلوغ است؟

یکى می‌‌گوید: مردم آمده‌‌اند از غذاى امام حسین(ع) تناول کنند.

آن سرنشین که زنى تهرانى بود گفت خاک برسرتان گدا گُشنه‌‌ها خجالت نمى‌‌کشید؟ بروید گم شوید چرا اینقدر شلوغ کرده‌‌اند؟!

این زن به ظاهر اشرافى، با گستاخى و بى حیائى به خود اجازه می‌‌‌دهد که به مهمانان آقا ابى عبدالله الحسین(ع) زخم زبان بزند تا به این وسیله راه باز شود و برود.

ولى فرداى آن روز که روز یازدهم محرم بود، مسئول نظافت حسینیّه می‌‌گوید من در قسمت آخر آشپزخانه حسینیّه به نظافت و نظم اثاثها مشغول بودم. تازه خورشید می‌‌خواست سو بزند که احساس کردم کسى درب حسینیّه را مى‌‌زند.

من خیال کردم رفقا هستند. درب را باز کردم. زنى را دیدم با چهره‌‌اى اشک آلود و پریشان، التماس کنان که اجازه دهید داخل حسینیّه شوم. گفتم چرا؟

گفت مرا راه دهید براى شما می‌‌گویم. وقتى که وارد شد، انگشت خود را با آب دهان تر مى‌‌کرد و مى‌‌مالید بر روى چهار چوب درب حسینیّه و می‌‌خورد و مرتب مى‌‌گفت آقاجان حسین جان غلط کردم، نفهمیدم مرا ببخش و با این کلمات در پیشگاه امام حسین(ع) عذرخواهى مى‌‌کرد.

بعد از کیف دستى خود دستمالى درآورد مقدارى از خاک درگاه را در آن ریخته آن را گره زد و در کیفش نهاد و بعد از من درخواست کرد که اگر غذائى از دیروز باقى مانده به من بده.

من گفتم خیر، چیزى از غذاى دیروز نمانده، باید همان دیروز براى صرف غذا مى‌‌آمدید.

دیدم آن زن به سر و صورت خود زد و اشک ریزان با صداى گره خورده گفت: دیروز از تهران براى دیدار فامیلم به یزد آمدم. ماشین ما از این کوچه می‌‌گذشت. جمعیت فشرده بود. گفتم براى چه این مشکل بوجود آمده؟

گفتند در حسینیّه نهار می‌‌دهند. من هم از روى نادانى و غرور، حرفهاى ناروایى زدم.

ولى شب در عالم خواب دیدم که هوا بشدت گرم است و من از شدت تشنگى گلویم مى‌‌سوزد و چشمهایم فضا را تیره مى‌‌بیند و مى‌‌خواهم از جوار همین حسینیّه بگذرم. در عالم رؤیا دیدم درب حسینیه باز است و سید بزرگوارى در کنار چهار چوب در ایستاده و هر کس که عازم حسینیّه است از این آقا براتى و اجازه نامه‌‌اى می‌‌گیرد و داخل مى‌‌شود. همچنین روبروى آن آقا، بانوئى مجلل به همین کیفیت نوشته‌‌اى به زنان می‌‌دهد تا وارد شوند. من پیش رفتم به آن خانم گفتم نوشته‌‌اى هم به من بدهید تا وارد شوم.

ایشان با حالى متأثر فرمود: شما به مهمان‌‌هاى ما اهانت کرده‌اى، چطور انتظار دست خط ما را دارى؟

من از شدت شرمندگى و عطش از خواب بیدار شدم و تا صبح خواب به چشمم راه نیافت و با خود فکر می‌‌کردم که در چه محلى به عزاداران جسارت کردم، تا اینکه ماجراى روز گذشه در نظرم آمد. حالا اگر غذائى وجود دارد به من بدهید.

گفتم: هیچ غذائى وجود ندارد. دیدم رفت تکه‌‌هاى نان که آلوده بود بدست گرفت و شست و خورد و در و دیوار حسینیّه را با گریه مى‌‌بوسید، بطورى که مرا سخت منقلب و گریان ساخت و می ‌گفت اى خاندان عصمت و طهارت و اى عزیز زهرا مرا ببخش.

(منبع: کرامات الحسینیّةج2)

امام حسین + ‌شهادت امام حسین

زن بدکاره و تربت امام حسین(ع)

در زمان حضرت صادق(ع) زن زانیه‌‌اى بود که هروقت بچه‌‌اى از طریق نامشروع مى‌‌زائید به تنورى مى‌‌انداخت و آنها را مى‌‌سوزاند.

تا اینکه اجلش رسید و مُرد.

نزدیکان و خویشان او، زن را غسل و کفن کردند و نماز برایش خواندند و بخاکش سپردند، ولى یک وقت متوجه شدند زمین جنازه این زن بدکاره را قبول نمى‌‌کند و به بیرون انداخته است.

آن عده که در جریان دفن این زن بدکاره شرکت داشتند، احساس کردند شاید اشکال از زمین و خاک باشد، جنازه را در جاى دیگر دفن کردند.

دوباره صحنه قبل تکرار شد، یعنى زمین جسد را نپذیرفت و این عمل تا سه مرتبه تکرار شد.

مادرش متعجب شد. محضر مقدس آقا امام صادق(ع) شرفیاب شد و گفت: اى فرزند پیغمبر به ذفریادم برس... و جریان را براى حضرت بازگو کرد و متمسک و ملتجى به حضرت گردید.

وجود مقدس آقا امام صادق(ع) وقتى جریان را شنید و متوجه شد کار آن زن زنا و سوزاندن بچه‌‌هاى حرامزاده بوده، فرمود هیچ مخلوقى حق ندارد مخلوق دیگر را بسوزاند، و سوزاندن به آتش، فقط بدست خالق است.

مادر آن زن بدکاره به امام(ع) عرض کرد حالا چه کنم؟

حضرت فرمرد: مقدارى از تربت جدّم آقا سید الشهداء ابى عبدالله الحسین(ع) را همراه جنازه‌‌اش در قبر بگذارید، زیرا تربت جدم حسین(ع) مشکل گشاى همه امور است.

مادر آن زن زانیه مقدارى تربت تهیه نمود و همراه جنازه گذاشت، دیگر آن اتفاق تکرار نشد.

(منبع: کرامات الحسینیّةج2)

قمر بنی هاشم

ذکر مصیبت قمر بنی هاشم برای شهادت خود

مرحوم سیّد محمد ابراهیم قزوینى(رضوان الله تعالى علیه) در صحن حضرت ابوالفضل(ع) امام جماعت بودند و مرحوم شیخ محمد على خراسانى(علیه الرحمة) که از واعظان بى نظیر بود، بعد از نماز ایشان منبر مى‌‌رفت.

یک شب مرحوم واعظ خراسانى مصیبت حضرت ابوالفضل(ع) را مى‌‌خواند و از اصابت تیر به چشم مقدس آن حضرت یادى مى‌‌کند.

مرحوم قزوینى، که سخت متأ ثر شده و بسیار گریه کرده بود، به ایشان گفت: چنین مصیبتهاى سخت را که سند خیلى قوى هم ندارد چرا مى‌‌خوانید؟!

شب در عالم رؤ یا محضر مقدس حضرت اباالفضل العباس(ع) مشرف می‌‌شود.

حضرت قمر بنى هاشم(ع) خطاب به ایشان فرمود:

(سید ابراهیم، آیا تو در کربلا بودى که بدانى روز عاشورا با من چه کردند؟! پس از آنکه دو دستم را از بدن جدا کردند، سپاه دشمن مرا تیرباران نمود، در این میان تیرى به چشم من رسید (شاید فرموده باشند چشم راست من) هر چه سر را تکان دادم که تیر بیرون بیاید، تیر بیرون نیامد و عمامه از سرم افتاد، زانوهایم را بالا آوردم و خم شدم که به وسیله دو زانو تیر را از چشمم بیرون بکشم، ولى دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.

(منبع: کرامات العباسیّة ج2)

قمر بنی هاشم

«باب الحوائجی» سزاوار حضرت عباس(ع) است

عالم ربّانى حاج شیخ مرتضى آشتیانى(رضوان الله تعالى علیه) فرمود: که حجة الاسلام حاج میرزا حسین خلیلى طهرانى(اعلى الله مقامه) فرمود: شیخ جلیل و رفیق نبیل که با همدیگر سر درس صاحب جواهر(رضوان الله تعالى علیه) حاضر مى‌‌شدیم به من خبر داد:

یکى از تجار که رئیس خانواده «الکبّه» بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤدبى داشت. والده‌‌اش علوّیه محترمه همین یک پسر را داشتند که این هم مریض مى‌‌شود. بقدرى مرضش سخت مى‌‌شود که به حال مرگ و احتضار مى‌‌افتد.

چشم و پاى او را مى‌‌بندند. پدرش از اندرون خانه به بیرون مى‌‌رود، و به سر و سینه مى‌‌زند. مادر علویه‌‌اش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) مشرف مى‌‌شود و از کلیددار آن آستان خواهش و تمنا مى‌‌کند که اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند.

کلیددار اول قبول نمى‌‌کند، ولى وقتى خودش را معرفى مى‌‌کند و مى‌‌گوید: پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج ندارم، کلیددار قبول مى‌‌کند و به مستخدمین دستور مى‌‌دهد که علویه در حرم شب بیتوته کند.

راوی این داستان فرمود: بنده همان شب به کربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم. همان شب که بخواب رفتم، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء(ع) مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبیب بن مظاهر(ع) وارد شدم.

دیدم بالاى سر حرم، زمین تا آسمان مملو از ملائکه‌‌هاست و در مسجد بالا سر حضرت پیغمبر(ص) و حضرت امیرالمؤمنین على(ع) روى تخت نشسته‌‌اند.

در همان موقع ملکى خدمت حضرت آمده فرمود: السلام علیک یا رسول الله. سپس عرضه داشت: حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس(ع) فرمود: یا رسول الله پسر این علویه، عیال حاجى الکبه مریض است و به من متوسل شده، شما به درگاه خدا دعا کنید که پروردگار او را شفا عنایت فرماید.

حضرت رسول(ص) دستها را به دعا بلند کردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ این جوان رسیده و کارى نمى‌‌شود کرد.

ملک رفت و بعد از چند لحظه دیگر آمد و پس از عرض سلام همان پیغام را آورد.

حضرت رسول(ص) باز دستها را به دعا بلند کرده باز همان جواب را فرمودند. ملک برگشت.

یک وقت دیدم ملائکه‌‌اى که در حرم بودند، یک مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله‌‌اى در بین آنها بوجود آمد. با خود گفتم چه خبر شده؟!

خوب که نگاه کردم، دیدم خود حضرت باب الحوائج(ع) که با همان حالى که در کربلا به شهادت رسیده اند دارند تشریف مى‌‌آورند. به حضرت رسول(ص) سلام کردند و بعد فرمودند: فلان علویه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى‌‌خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهید که یا این جوان را شفا دهد و یا اینکه دیگر مرا «باب الحوائج» نگوئید.

تا پیغمبر این حرف را شنید چشمان مبارکشان پر از اشک شد و رو به حضرت امیر(ع) نمود و فرمودند: یا على تو هم با من دعا کن. هر دو بزرگوار دست‌‌ها را رو به آسمان کرده و دعا فرمودند.

بعد از لحظه‌‌اى ملکى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس حضرت رسول اکرم(ص) مشرف شده و سلام کرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى‌‌رساند و مى‌‌فرماید: ما لقب «باب الحوائجى» را از عباس نمى‌‌گیریم و جوان را هم شفا دادیم.

من فورا از خواب بیدار شدم و چون اصلاً خبرى از این ماجرا نداشتم، خیلى تعجب کردم. ولى گفتم: این خواب صادقه است و حتما در آن سِرّى هست.

وقتى که برخاستم دیدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجى الکبة به راه افتادم.

وقتى وارد خانه شدم، پدر آن جوان را در میان خانه دیدم که راه مى‌‌رود و به سر و صورت مى‌‌زند.

به حاجى گفتم: چطور شده چرا ناراحتى؟! گفت: دیگه مى‌‌خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت.

دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نکن، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه‌‌اى هم نداشته باش، خطر رفع شده.

تعجب کنان مرا به اطاق جوان مریض و مرده اش برد، وقتى که وارد شدیم به قدرت کامله حق، جوان نشست و چشم بند خود را باز کرد.

حاجى تا این منظره را مشاهده کرد دوید و جوانش را بغل کرد.

جوان اظهار گرسنگى کرد، برایش غذا آوردند و خورد! گویا اصلاً مریض ‍ نبوده است.

(منبع: کرامات العباسیّة ج2)


 



comment گل نوشته شما ()