سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

دو تمثیل بسیار زیبا و خواندنی
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳٩٢
 

گاهی مواقع ممکن است برای فهمیدن و فهماندن یکی از امور مهم یا ارزشها یا پلیدیها، لازم باشد انسان از تمثیل استفاده کند. که در طول روز ممکن است خود شما هم بارها از آن استفاده کنید بدون آنکه بدانید.

در ادامه مطلب دو تمثیل زیبا تقدیم شما گرامی:

  • نجس‌‌ترین و پلیدترین چیز دنیا چیست؟
  • تقسیم رزق و روزی و خوشی وگرفتاری!

نجس ترین و پلیدترین چیز دنیا چیست؟

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می‌‌آید و می‌‌خواهد بداند که نجس‌‌ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟

برای همین کار، وزیرش را مامور می‌‌کند که برود و این نجس‌‌ترین نجس‌‌ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند، تمام تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می‌‌شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم، باید پاسخ همین «مدفوع» آدمیزاد اشرف مخلوقات باشد و عازم دیار خود می‌‌شود.

در نزدیکی‌‌های شهر چوپانی را می‌‌بیند و به خود می‌‌گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه‌‌ای داشت.

بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می‌‌گوید من جواب را می‌‌دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می‌‌پذیرد.

چوپان هم می‌‌گوید: شرط جواب این است که تو باید مدفوع خودت را بخوری.

وزیر آن چنان عصبانی می‌‌شود که می‌‌خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می‌‌گوید تو می‌‌توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده‌‌ای غلط است. تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده‌‌ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می‌‌کند و آن کار را انجام می‌‌دهد.

آنگاه چوپان به او می‌‌گوید:

«کثیف‌‌ترین، پست‌‌ترین و نجس‌‌ترین چیزها، «طمع» است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می‌‌کردی نجس‌‌ترین است بخوری...»

و واقعا که «طمع» با زندگی انسانها چه می کند و چه نعمتهایی را از آنها می گیرد!!!

تقسیم رزق و روزی و خوشی وگرفتاری

ساعت ده صبح دکتر به همراه پرستار وارد اتاق بیماران می‌‌شود.

ده تخت هم داخل اتاق است.

دکتر می‌‌گوید: «به این مریض چلوکباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به دیگری سوپ بدهید، به این یکی شیر بدهید، به او کته‌‌ی بی نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و کباب».

مریض‌‌ها همه یک جور به دکتر نگاه می‌‌کنند.

حتی به کسی هم که می‌‌گوید غذا ندهید، او می‌‌فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید غذا بخورد.

از آنجا که بیماران می‌‌فهمند و می‌‌شناسند که دکتر حکیم است و خیر آنها را می‌‌خواهد، اعتراضی نمی‌‌کنند.

حالا اگر یکی بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و به من ندهند، دکتر می‌‌‌فهمد که این شخص روانی است.

ما هم اگر به خدا بگوییم خدایا چرا به فلانی خانه‌‌ی دو هزار متری دادی و به من ندادی، ‌ما هم روانی هستیم. این نشانه آن است که ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم. حکمت خدا را باور نکردیم.

باید بفهمیم همانطور که مریض می‌‌فهمد و به دکتر اعتراض نمی‌‌کند، ما هم به خدا نباید اعتراض کنیم و هر چه به ما می‌‌دهد راضی باشیم.


 



comment گل نوشته شما ()