سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

مناجات خداوند متعال در شب معراج(بخش چهارم)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

در معراجی که پیامبر خدا(ص) داشت، مطالبی را خداوند متعال به ایشان فرمودند که خواندن و دقت در آنها واقعا در آینده و سرنوشت انسان تأثیرگذار است.

حدیث معراج

از آنجا که این حدیث طولانی و مفصل است؛ بخش چهارم از پنج بخش آن را تقدیم دوستان ارجمند می‌‌کنم.

امیدوارم ضمن صرف اندکی وقت، در آنها دقت کنیم تا بهره کافی ببریم.


توصیف بنده در وقت مرگ و پس از آن

وإذا کانَ الْعَبْدُ فِی حالَةِ الْمَوْتِ یَقُومُ عَلى رَأْسِهِ مَلائِکَةٌ بِیَدِ کُلِّ مَلَک کَأْسٌ مِنْ ماءِ الْکَوْثَرِ وَکَأْسٌ مِنَ الْخَمْرِ یَسْقُونَ رُوحَهُ حَتّى تَذْهَبَ سَکْرَتُهُ وَمَرارَتُهُ وَیُبَشِّرُونَهُ بِالْبَشارَةِ الْعُظْمى وَیَقُولُونَ لَهُ: طِبْتَ وَطابَ مَثْواکَ إنَّکَ تَقْدِمُ عَلَى الْعَزِیزِ الْکَرِیمِ الْحَبِیبِ الْقَرِیبِ. فَتَطِیرُ الرُّوحُ مِنْ أیْدِی الْمَلائِکَةِ فَتَصْعَدُ إلَى اللهِ تَعالى فِی أسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَیْن وَلا یَبْقى حِجابٌ وَلا سَتْرٌ بَیْنَها وَبَیْنَ اللهِ تَعالى، وَاللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَیْها مُشْتاقٌ، وَتَجْلِسُ عَلى عَیْن عِنْدَ الْعَرْشِ. ثُمَّ یُقالُ لَها: کَیْفَ تَرَکْتِ الدُّنْیا؟ فَتَقُولُ: إلهی! وَعِزَّتِکَ وَجَلالِکَ لا عِلْمَ لِی بِالدُّنْیا. أنَا مُنْذُ خَلَقْتَنِی خائِفٌ مِنْکَ. فَیَقُولُ اللهُ: صَدَقْتَ عَبْدِی کُنْتَ بِجَسَدِکَ فِی الدُّنْیا وَرُوحُکَ مَعِی. فَأَنْتَ بِعَیْنِی سِرُّکَ وَعَلانِیَتُکَ. سَلْ أُعْطِیَکَ وَتَمَنَّ عَلیَّ فَأُکْرِمَکَ. هذِهِ جَنَّتِی مُباحٌ فَتَجْنَحَ فِیها. وَهَذا جِوارِی فَاسْکُنْهُ. فَتَقُولُ الرُّوحُ: إلهی، عَرَّفْتَنِی نَفْسَکَ فَاسْتَغْنَیْتُ بِها عَنْ جَمِیعِ خَلْقِکَ. وَعِزَّتِکَ وَجَلالِکَ لَوْ کانَ رِضاکَ فِی أنْ أُقَطَّعَ سَبْعِینَ قَتْلَةً بِأَشَدِّ ما یُقْتَلُ بِهِ النّاسُ لَکانَ رِضاکَ أحَبَّ إلَیَّ. ءَأُعْجَبُ بِنَفْسِی؟ وَأَنَا ذَلِیلٌ إنْ لَمْ تُکْرِمْنِی وَأَنَا مَغْلُوبٌ إنْ لَمْ تَنْصُرْنِی وَأَنَا ضَعِیفٌ إنْ لَمْ تُقَوِّنِی وَأَنَا مَیِّتٌ إنْ لَمْ تُحْیِنِی وَلَوْلا سِتْرُکَ لاَفْتَضَحْتُ أوَّلَ مَرَّة عَصَیْتُکَ. إلهی کَیْفَ لا أطْلُبُ رِضاکَ وَقَدْ أکْمَلْتَ عَقْلِی حَتّى عَرَفْتُکَ وَعَرَفْتُ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ وَالاْمْرَ مِنَ النَّهْیِ وَالْعِلْمَ مِنَ الْجَهْلِ وَالنُّورَ مِنَ الظُّلْمَةِ. فَقالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: وَعِزَّتِی وَجَلالِی لا أَحْجُبُ بَیْنِی وَبَیْنَکَ فِی وَقْت مِنَ الاْوْقاتِ، کَذلِکَ أفْعَلُ بِأَحِبّائِی.

وقتى که بنده من در حال سکرات مرگ باشد، فرشتگان بالاى سر او مى‌‌‌‌ایستند در حالى که به دست هر کدام از آنها جامى از آب کوثر و جامى از شراب بهشتى است، به روح او مى‌‌‌‌نوشانند تا سکرات موت و سختى آن از بین برود، و او را به بشارتى بزرگ مژده مى‌‌‌‌دهند و مى‌‌‌‌گویند: خوش آمدى و مقدمت مبارک باد! تو بر خداى عزیز، کریم، حبیب و نزدیک وارد مى‌‌‌‌شوى.

پس روح او از جوار فرشتگان پرواز مى‌‌‌‌کند و به پیشگاه پرودگار در کمتر از یک چشم به هم زدن صعود مى‌‌‌‌کند و دیگر بین او و بین پروردگار، پرده و حجابى نیست. خداوند مشتاق دیدار اوست و او را لب چشمهاى در کنار عرش مى‌‌‌‌نشاند.

سپس به او مى‌‌‌‌گوید: دنیا را چگونه رها کردى؟

جواب مى‌‌‌‌دهد: خدایا! به عزّت و جلالت که من نسبت به دنیا شناختى ندارم. من از آغاز تولّد از تو اندیشناک بودم.

خداوند مى‌‌‌‌فرماید: راست گفتى اى بنده من. تو جسمت در دنیا، ولى روحت با من بود. همه اسرار و کارهاى آشکار تو در نظر من بود. هرچه مى‌‌‌‌خواهى درخواست کن تا به تو بدهم، تمنّا کن تا برآورده سازم. این بهشت من براى تو مباح است پس در آن پر و بال بگشا. و این جوار من است پس در آن ساکن شو.

پس روح عرض مى‌‌‌‌کند: خداوندا! تو بودى که خودت را به من شناساندى، پس من از همه خلایق به وسیله این معرفت و شناخت بى نیاز شدم. قسم به عزّت و جلالت که اگر رضایت تو در آن باشد که قطعه قطعه شوم و هفتاد بار به فجیعترین صورت کشته شوم؛ رضاى تو براى من پسندیده است.

خداوندا! من چگونه به خود مغرور باشم، در حالى که اگر تو مرا گرامى ندارى، ذلیلم اگر تو مرا یارى نفرمایى، مغلوب و شکست خورده ام. اگر تو مرا تقویت نکنى، ضعیف و ناتوانم. اگر مرا با یاد خودت زنده نگردانى مُرده ام و اگر پرده پوشى تو نبود، اوّلین بارى که من گناه کردم، رسوا مى‌‌‌‌شدم.

خداوندا! چگونه رضایت تو را طلب نکنم در حالى که عقل مرا کامل کردى تا تو را بشناسم و حق را از باطل و امر را از نهى و علم را از جهل و نور را از ظلمت تشخیص بدهم.

آنگاه خداى عزّوجلّ مى‌‌‌‌فرماید: قسم به عزت و جلالم که بین تو و خود هیچ پرده و مانعى در هیچ زمانى ایجاد نمى‌‌کنم. اینگونه با دوستانم رفتار مى‌‌‌‌کنم.

 

حیات گوارا و جاوید

یا أَحْمَدُ! هَلْ تَدْرِی أیُّ عَیْش أهْنَأُ وَأیُّ حَیاة أبْقى؟ قالَ: اَللّهُمَّ! لا. قالَ: أمَّا الْعَیْشُ الهَنِیءُ فَهُوَ الَّذِی لا یَغْتَرُّ صاحِبُهُ عَنْ ذِکْرِی وَلا یَنْسى نِعْمَتِی وَلا یَجْهَلُ حَقِّی. یَطْلُبُ رِضایَ لَیْلَهُ وَنَهارَهُ. وَأَمَّا الْحَیاةُ الْباقِیَةُ فَهِیَ الَّتِی یَعْمَلُ لِنَفْسِهِ حَتّى تَهُونَ عَلَیْهِ الدُّنْیا وَتَصْغُرَ فِی عَیْنَیْهِ وَتَعْظُمَ الاْخِرَةُ عِنْدَهُ وَیُؤْثِرَ هَوایَ عَلى هَواهُ وَیَبْتَغِی مَرْضاتِی ]وَیُعَظِّمَنِی[ حَقَّ عَظَمَتِی وَیَذْکُرَ عِلْمِی بِهِ وَیُراقِبَنِی بِاللَّیْلِ وَالنَّهارِ عِنْدَ کُلِّ سَیِّئَة وَمَعْصِیَة وَیُنَقِّی قَلْبَهُ عَنْ کُلِّ ما أکْرَهُ وَیُبغِضَ الشَّیْطانَ وَوَساوِسَهُ.

لا یَجْعَلُ لاِبْلِیسَ عَلى قَلْبِهِ سُلْطاناً وَسَبِیلاً. فَإذا فَعَلَ ذلِکَ أسْکَنْتُ فِی قَلْبِهِ حُبّاً حَتّى أجْعَلَ قَلْبَهُ لِی وَفَراغَهُ وَاشْتِغالَهُ وَهَمَّهُ وَحَدِیثَهُ مِنَ النِّعْمَةِ الَّتِی أنْعَمْتُ بِها عَلى أهْلِ مَحَبَّتِی مِنْ خَلْقِی، وَأفْتَحُ عَیْنَ قَلْبِهِ وَسَمْعِهِ حَتّى یَسْمَعَ بِقَلْبِهِ وَیَنْظُرَ بِقَلْبِهِ إلى جَلالِی وَعَظَمَتِی وأُضِیِّقُ عَلَیْهِ الدُّنْیا وأُبَغِّضُ إلَیْهِ ما فِیها مِنَ اللَّذّاتِ وَأُحَذِّرُهُ مِنَ الدُّنْیا وَما فِیها کَما یُحَذِّرُ الرّاعِی غَنَمَهُ مِنْ مَراتِعِ الْهَلَکَةِ. فَإذا کانَ هکَذا یَفِرُّ مِنَ النّاسِ فِراراً وَیُنْقَلُ مِنْ دارِ الْفَناءِ إلى دارِ الْبَقاءِ وَمِنْ دارِ الشَّیْطانِ إلى دارِ الرَّحْمنِ.

یا أحْمَدُ! لَاُزَیِّنَنَّهُ بِالْهَیْبَةِ وَالْعَظَمَةِ فَهذا هُوَ الْعَیْشُ الْهَنِیءُ وَالْحَیاةُ الْباقِیَةُ. وَهذا مَقامُ الرّاضِینَ.

اى احمد! آیا مى‌‌‌‌دانى زندگى گوارا و حیات جاوید چیست؟

عرض کرد: نمى‌‌دانم اى خدا من. فرمود: زندگى گوارا آن است که صاحب آن از یاد من غافل نگشته، نعمت من را فراموش نکرده و نسبت به حق من جاهل نباشد. روز و شب در پس کسب رضایت من است.

و اما حیات جاودان آن است که (صاحب آن) براى خود به گونه‌‌اى عمل مى‌‌‌‌کند که دنیا در نظرش بى ارزش و در چشمش کوچک و آخرت بزرگ و با عظمت است و خواسته من را بر خواسته خویش مقدم مى‌‌‌‌دارد و در طلب رضاى من است.

و حق مرا بزرگ مى‌‌‌‌شمارد و همواره توّجه دارد که من نسبت به او آگاه هستم، و شب و روز و هر وقت که مى‌‌‌‌خواهد گناه و معصیتى بکند، مى‌‌‌‌داند که من مواظب او هستم و قلب خود را از هرچه که نمى‌‌پسندم پاک مى‌‌‌‌کند و نسبت به شیطان و وسوسه هاى او کینه مى‌‌‌‌ورزد. و براى ابلیس هیچ راه سلطه و نفوذى در مملکت دل خویش باقى نمى‌‌گذارد.

وقتى که چنین حالات و روحیاتى پیدا کرد، در قلب او عشق و محبّتى مى‌‌‌‌گذارم که قلب و فراغت و اشتغال و تلاش او منحصراً براى من باشد و سخن او را همواره ذکر نعمتهایى که بر اهل محبّت خویش ارزانى داشته ام قرار مى‌‌‌‌دهم، و چشم و قلب او را مى‌‌‌‌گشایم تا با گوش جانش بشنود و با چشم قلبش جلال و عظمت من را ببیند. و دنیا را بر او تنگ مى‌‌‌‌گردانم و نسبت به لذّتهاى دنیایى در او کینه‌‌اى به وجود مى‌‌‌‌آورم.

و از دنیا او را به گونه‌‌اى بر حذر مى‌‌‌‌دارم که شبان، گوسفندان خود را از چریدن در چراگاه هاى خطرناک و هلاکت آفرین بر حذر مى‌‌‌‌دارد. پس وقتى که چنین شد به شدّت از مردم فرار مى‌‌‌‌کند، و از دنیاى فانى به سراى باقى و از عالم شیطنت به سرزمین رحمت منتقل مى‌‌‌‌شود.

اى احمد! من چنین کسى را لباس هیبت و عظمت مى‌‌‌‌پوشانم. و این است زندگى گوارا و حیات ابدى، و این است مقام اهل رضا.

 

پاداش طالبان رضاى حق

فَمَنْ عَمِلَ بِرِضائِی أُلْزِمُهُ ثَلاثَ خِصال: أُعَرِّفُهُ شُکْراً لا یُخالِطُهُ الْجَهْلُ وَذِکْراً لا یُخالِطُهُ النِّسْیانُ وَمَحَبَّةً لا یُؤْثِرُ عَلى مَحَبَّتِی مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقِینَ. فَإذا أحَبَّنِی أحْبَبْتُهُ وَأفْتَحُ عَیْنَ قَلْبِهِ إلى جَلالِی. فَلا أُخْفِی عَلَیْهِ خاصَّةَ خَلْقِی.

فَأُناجِیهِ فِی ظُلَمِ اللَّیْلِ وَنُورِ النَّهارِ حَتّى یَنْقَطِعَ حَدِیثُهُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ وَمُجالَسَتُهُ مَعَهُمْ وَ اُسْمِعُهُ کَلامِی وَکَلامَ مَلائِکَتِی وَأُعَرِّفُهُ السِّرَّ الَّذِی سَتَرْتُهُ عَنْ خَلْقِی، وَأَلْبَسْتُهُ الْحَیاءَ حَتّى یَسْتَحْیِیَ مِنْهُ الْخَلْقُ کُلُّهُمْ وَیَمْشِی عَلى أَرْض مَغْفُوراً لَهُ وَأَجْعَلُ قَلْبَهُ واعِیاً وَبَصِیراً وَلا أُخْفِی عَلَیْهِ شَیْئاً مِنْ جَنَّة وَلا نار وَأُعَرِّفُهُ بِما یَمُرُّ عَلَى النّاسِ فِی یَوْمِ الْقِیامَةِ مِنَ الْهَوْلِ وَالشِّدَّةِ وَما أُحاسِبُ بِهِ الاْغْنِیاءَ وَالْفُقَراءَ وَالْجُهّالَ وَالْعُلَماءَ وَأُنَوِّرُ لَهُ فِی قَبْرِهِ وَأُنْزِلُ عَلَیْهِ مُنْکَراً یَسْأَلُهُ وَلا یَرى غَمَّ الْمَوْتِ وَظُلْمَةَ الْقَبْرِ وَاللَّحْدِ وَهَوْلَ الْمُطَّلَعِ حَتّى أنْصِبَ مِیزانَهُ وَأنْشُرَ لَهُ دِیوانَهُ. ثُمَّ أَضَعُ کِتابَهُ فِی یَمِینِهِ فَیَقْرَاُهُ مَنْشُوراً ثُمَّ لا أجْعَلُ بَیْنِی وَبَیْنَهُ تَرْجُماناً. فَهذِهِ صِفاتُ الْمُحِبِّینَ.

هرکس که عمل به رضاى من کند، سه خصلت به او مى‌‌‌‌بخشم که همواره با آنها به سر مى‌‌‌‌برد:به او نحوه شکر گزارى را مى‌‌‌‌آموزم که هرگز آمیخته با جهل و نادانى نباشد. و به او ذکر و یاد خودم را به گونه‌‌اى مى‌‌‌‌آموزم که هیچ گاه فراموشى از یاد من براى او حاصل نشود. و به او عشقى مى‌‌‌‌دهم که هرگز محبّت دیگران را بر محبّت من مقدّم ندارد.

پس وقتى که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق مى‌‌‌‌ورزم و چشم دل او را به جلاى خویش مى‌‌‌‌گشایم. پس دوستان خاص خود را از او مخفى نمى‌‌کنم و در شب تار و روز روشن با او به مناجات مى‌‌‌‌پردازم تا حدى که از گفتگو و همنشینى با دیگران خوددارى نماید.

و سخن خودم و فرشتگانم را به گوش او مى‌‌‌‌رسانم، او را بر اسرارى که دیگران را از آن محروم کرده ام، آگاه مى‌‌‌‌گردانم و به او جامه حیا مى‌‌‌‌پوشانم به گونه‌‌اى که همه از او شرم و حیا داشته باشند.

بر روى زمین راه مى‌‌‌‌رود در حالى که گناهش آمرزیده است. و قلب او را آگاه و بصیر مى‌‌‌‌گردانم، و چیزى را از بهشت و جهنم از او مخفى نمى‌‌کنم و آنچه را که بر مردم در رستاخیز مى‌‌‌‌گذرد در همین دنیا به او نشان مى‌‌‌‌دهم که چه صحنه هاى هولناک و وحشتناکى وجود دارد و چگونه ثروتمندان و فقرا و دانشمندان و نادانان را محاکمه و محاسبه مى‌‌‌‌کنم.

و قبر او را نورانى کرده و فرشته‌‌اى (منکر) را مى‌‌‌‌فرستم تا از او سؤال کند. او ناراحتى مرگ و تاریکى قبر و لحد و وحشت عالم برزخ را نمى‌‌بیند، تا آنگاه که براى سنجش اعمال او میزان را نصب و نامه عملش را باز مى‌‌‌‌کنم. و بین خود و او هیچ مترجمى قرار نمى‌‌دهم. این صفات عاشقان من بود.

 

وحدت در اراده و زبان

یا أحْمَدُ! اِجْعَلْ هَمَّکَ هَمّاً واحِداً، فَاجْعَلْ لِسانَکَ لِساناً واحِداً وَاجْعَلْ بَدَنَکَ حَیّاً لا یَغْفُلُ أبَداً، مَنْ غَفَلَ لا أُبالِی بِأَیِّ واد هَلَکَ.

اى احمد! اراده خود را یک اراده قرار بده؛ در نتیجه زبانت را یک زبان قرار بده، و بدنت را زنده بدار، هرگز غفلت پیدا نکن. کسى که از اهل غفلت باشد من در بند آن نیستم که در کدام وادى هلاک مى‌‌‌‌شود.

منتظر بخش پنجم باشید


بخش اول را اینجا بخوانید

بخش دوم را اینجا بخوانید

بخش سوم را اینجا بخوانید

بخش پنجم را اینجا بخوانید


 



comment گل نوشته شما ()