سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

التفات به زوّار حسینی
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٧
 

کم افرادی را می‌توان یافت که از عنایات و توجّهات خاصّ و ویژه امام حسین(ع) به عزاداران و زائرانش خاطره‌ای یا داستانی را ندیده یا نشنیده باشد.

آنچه در ادامه می‌آید یکی از همین گونه جریانات بسیار زیبا و خواندنی است که بیانگرتوجّه ویژه حضرت(ع) به زائران می‌باشد


آقای سید عبدالرسول خادم از مرحوم سید عبدالحسین -کلیددار حضرت سیدالشهداء(علیه‌السّلام)، پدر کلیددار فعلی- که آن مرحوم اهل فضل و از خوبان بود، نقل کرد که شبی در حرم مطهر می‌بیند عربی پابرهنه خون آلود، پای خونین و کثیف خود را به ضریح زده وعرض حال می‌کند.

آن مرحوم(خادم) او را نهیب می‌دهد و بالاخره امر می‌کند که او را از حرم بیرون نمایند.

در حال بیرون رفتن گفت: یا حسین(علیه‌السّلام) من گمان می‌کردم این خانه توست، معلوم شد خانه دیگری است.

همان شب آن مرحوم در خواب می‌بیند آن حضرت(ع) روی منبر در صحن مقدس تشریف دارند، در حالی که ارواح مؤمنین در خدمت ایشان هستند. حضرت(ع) از خدّام خود شکایت می‌کند.

کلیددار می‌ایستد و عرض می‌کند یا جداه ! مگر چه خلاف ادبی از ما صادر شده؟

حضرت(ع) می‌فرماید: امشب عزیزترین مهمانهای مرا از حرم من با زجر بیرون کردی و من از تو راضی نیستم و خدا هم از تو راضی نیست مگر اینکه او را راضی کنی.

عرض کرد یا جدا! او را نمی‌شناسم و نمی‌دانم کجاست؟

فرمود الان در خان(مسافرخانه) حسن پاشا(نزدیک خیمه گاه) خوابیده و به حرم ما هم خواهد آمد و او را با ما کاری بود که انجام دادیم وآن شفای فرزند مفلوج اوست و فردا با قبیله‌اش می‌آیند آنها را استقبال کن.

چون بیدار می‌شود با چند نفر از خدّام می‌رود و آن غریب را در همانجایی که فرموده بودند می‌یابد. دستش را می‌بوسد و با احترام به خانه خود می‌آورد و از او به خوبی پذیرایی می‌نماید.

فردا هم به اتفاق سی نفر از خدّام به استقبال می‌رود چون مقداری راه می‌رود می‌بیند جمعی شادی کنان می‌آیند و آن بچه مفولجی که شفا یافته همراه آورده‌اند و به اتفاق به حرم مطهر مشرف می‌شوند.

 

منبع: داستانهای شگفت(شهید دستغیب)


 



comment گل نوشته شما ()