سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

ولادت سه نور از انوار تابناک الهی مبارک
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
 

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِالله الحُسَین

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ یَا زَیْنَ الْعَابِدِینَ

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبَّاسَ ابْنَ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ

 ولادت سه نور

میلاد با سعادت و سراسر نور و سرور سه نور تابناک خاندان عصمت و طهارت؛

حضرت سید الشهداء، اباعبدالله الحسین(علیه‌‌السلام)

حضرت سید الساجدین، امام سجاد(علیه‌‌السلام)

حضرت قمر بنی هاشم، ابوالفضل العباس(علیه‌‌السلام)

بر حضرت حجّة بن الحسن المهدی و شما عزیزان تبریک و تهنیت باد.

به همین مناسبت، سه جریان از این انوار مقدس تقدیم می‌‌شود.

  • تفسیر چشم و گوش و قلب در کلام امام حسین(ع)
  • نان خشک و گوهر در شکم
  • گرامی داشتن زائر حضرت ابوالفضل(ع)

ولادت امام حسین(ع) 

تفسیر چشم و گوش و قلب در کلام امام حسین(ع)

امام حسین(علیه السّلام) فرمود: روزى در حضور جدّم رسول الله(صلّى الله علیه و آله) نشسته بودم، که آن حضرت چنین فرمود: ابوبکر به منزله گوش من، و عمر به منزله چشم من، و عثمان به منزله قلب من هستند.

فرداى آن روز نیز دوباره بر آن حضرت وارد شدم؛ و پدرم امیرمؤمنان علىّ(علیه‌‌السّلام) و همچنین ابوبکر، عمر و عثمان را نیز در آن مجلس مشاهده نمودم.

پس خطاب به جدّم کردم و گفتم: روز گذشته شنیدم که سخنى پیرامون بعضى از اصحاب خود که حضور دارند فرمودى، مى‌‌خواهم بدانم که منظورتان چه بود؟

رسول خدا(صلّى الله علیه و آله) فرمود: بلى، و سپس به ایشان اشاره نمود و اظهار داشت:

به راستى ایشان گوش و چشم و قلب من خواهند بود، زیرا که به زودى درباره جانشینم على(علیه السّلام) مورد سؤال قرار مى‌‌گیرند.

و سپس آیه مبارکه قرآن «إنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئولا» را تلاوت نمود، یعنى؛ همانا گوش و چشم و قلب، تمامى آنها نسبت به او -یعنى امیرالمؤمنین علىّ(علیه السّلام)- مورد سؤال و بازخواست قرار خواهند گرفت.

و بعد از آن افزود: قسم به عزّت پروردگارم، که تمامى امّت مرا در روز قیامت متوقّف خواهند نمود و درباره ولایت امام على(علیه‌‌السّلام) مورد سؤال قرار مى‌‌دهند، همان طورى که خداوند متعال در قرآن حکیم به آن تصریح نموده است:

«وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ» یعنى؛ ایشان را نگه دارید، چون آن‌‌ها مسئول هستند و باید پاسخگوى اعمال و برخوردهاى خویش باشند.

(بحارالانوار36: 77)

ولادت امام سجاد(ع)

نان خشک و گوهر در شکم

زهرى -که یکى از راویان حدیث و از اصحاب حضرت سجّاد(علیه السّلام) است- حکایت کند:

روزى در محفل و محضر امام زین العابدین(علیه السّلام) که تعدادى از دوستان و مخالفان حضرت نیز در آن جمع حضور داشتند، نشسته بودم، که مردى از دوستان حضرت با چهره‌‌اى غمناک و افسرده وارد شد، حضرت فرمود: چرا غمگینى؟ تو را چه شده است؟

عرض کرد: یا ابن رسول الله! چهار دینار بدهى دارم و چیزى که بتوانم آن را بپردازم ندارم، همچنین عائله‌‌ام بسیار است و درآمدى براى تأمین مخارج آنها ندارم.

در این هنگام، امام سجّاد(علیه السّلام) به حال دوستش گریست، من عرض کردم: آقا! چرا گریه مى‌‌کنى؟

حضرت فرمود: گریه آرام‌‌بخش عقده‌‌ها و مصائب مى‌‌باشد و چه مصیبتى بالاتر از این که انسان نتواند مشکلات مؤمنى از دوستانش را برطرف نماید.

در همین بین، حاضرین از مجلس پراکنده شدند، و مخالفین در حال بیرون رفتن از مجلس زخم زبان مى‌‌زدند، که این‌‌ها -ائمّه اطهار(علیهم السّلام)- ادّعا مى‌‌کنند بر همه جا و همه چیز دست دارند و آنچه از خدا بخواهند برآورده مى‌‌شود، ولى عاجزند از این که بتوانند مشکلى را برطرف نمایند.

آن مرد نیازمند، این زخم زبان‌‌ها را شنید و به حضرت عرض کرد: تحمّل این حرف‌‌ها براى من سخت‌‌تر از تحمّل مشکلات خودم بود.

حضرت فرمود: خداوند، راه حلّى براى کارهایت به وجود آورد، و سپس امام(علیه السّلام) به یکى از کنیزان خود فرمود: غذایى را که براى افطار و سحر دارم بیاور، کنیز دو قرص نان خشک آورد.

حضرت به آن دوستش فرمود: این دو عدد نان را بگیر، که خداوند به وسیله آنها بر تو خیر و برکت دهد، پس آن مرد دو قرص نان را گرفت و رفت.

در بین راه، به ماهى فروشى برخورد کرد، به او گفت: یکى از ماهى هاى خود را به من بده تا در عوض آن قرص نانى به تو بدهم، ماهى فروش نیز قبول کرد و یک عدد ماهى به آن مرد داد و در ازاى آن یک قرص نان دریافت نمود.

آن مرد ماهى را گرفت و چون به منزل رسید، خواست ماهى را براى عائله‌‌اش تمیز و آماده پختن نماید، پس همین که شکم ماهى را پاره نمود، دو گوهر گرانبها در شکم ماهى پیدا کرد، با شادمانى آن‌‌ها را برداشت و شکر و سپاس خداوند متعال را به جاى آورد.

در همین بین، شخصى درب خانه‌‌اش را کوبید، وقتى بیرون آمد، دید همان ماهى فروش است، مى‌‌گوید: هرچه تلاش کردیم که این نان را بخوریم نتوانستیم؛ چون بسیار سفت و خشک است، گمان مى‌‌کنم در وضعیّتى سخت به سر مى‌‌برى، بیا این نانت را بگیر؛ و ماهى را هم نیز به تو بخشیدم.

پس از گذشت لحظاتى، شخص دیگرى درب خانه اش را کوبید، و چون درب را گشود، کوبنده درب گفت: حضرت زین العابدین(علیه‌‌السّلام) فرمود: خداوند متعال، مشکل تو را برطرف ساخت، اکنون غذا و نان ما را بازگردان، که کسى غیر ما نمى‌‌تواند آن نان‌‌‌ها را بخورد.

و سپس آن مرد گوهرها را با قیمت خوبى فروخت و قرض خود را پرداخت کرد؛ و سرمایه‌‌اى مناسب براى کسب و کار و تأمین مایحتاج مشکلات زندگى خانواده اش تنظیم کرد.

(منبع: أمالى صدوق: 453)

ولادت حضرت ابوالفضل(ع)

گرامی داشتن زائر حضرت ابوالفضل(ع)

مداح با اخلاص اهلبیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) حضرت حاج آقا «محمد خبازى» معروف به «مولانا» فرمود: یکى از این سالها که کربلا رفتم ایام عاشورا و تاسوعا بود.(عربها عادتشان این است که ایام عاشورا در کربلا عزادارى کنند و از نجف هم براى شرکت در عزا به کربلا مى‌‌آیند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى‌‌کنند و از کربلا هم براى عزادارى به نجف مى‌‌روند.)

صبح بیست و هفتم صفر از نجف به کربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسینیه رفتم و در آنجا خوابیدم، بعد از ظهر که به زیارت «حضرت اباالفضل(ع)» و «زیارت امام حسین(ع)» مشرف شدم، دیدم خلوت است حتى خدام هم نیستند و مردم کم رفت و آمد مى‌‌کنند، گفتم: پس مردم کجا رفتند. گفتند: «امشب شب بیست هشتم صفر است اکثر مردم از کربلا به نجف مى‌‌روند و در عزادارى «پیغمبر(ص) و امام حسن(ع)» شرکت مى‌‌کنند.»

من خیلى ناراحت شدم، به حرم حضرت اباالفضل(ع) آمدم و عرض کردم: «آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به کربلا آمده ام، یک وسیله اى جور کنى تا به نجف برگردم.»

آمدم سر جاده ایستادم ولى هر چه ایستادم وسیله اى نیامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم: آقا من مى‌‌خواهم به نجف بروم، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسیله نقلیه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ایستادم، دیدم یک فولکس واگن کرمى رنگ جلوى پاى من ترمز کرد.

گفت: محمد آقا، گفتم بله، گفت نجف مى‌‌آیى.

گفتم: بله گفت: تَفَضَّلْ، یعنى: بفرمائید بالا.

من عقب فولکس سوار شدم، راننده مرد عرب متشخصى بود که چپى و عقالى بر روى سرش بود.

از آینه ماشین گریه کردن او را دیدم، از او پرسیدم: حاجى قضیه چیه؟ چرا گریه مى‌‌کنى؟!

گفت: نجف بشما مى‌‌گویم.

آمدیم نجف، دَرِ یک مسافرخانه نگه داشت، و مسافرخانچى را که آشنایش ‍ بود صدا زد و گفت: این محمد آقا چند روزى که اینجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ایشان چیزى نگیر.

بعد به من آدرس داد که هر وقت کربلا آمدى به این آدرس به خانه ما بیا. گفتم: اسم شما چیست؟ گفت: من «سید تقى موسوى» هستم. گفتم: از کجا مى‌‌دانستى که من مى‌‌خواهم به نجف بیایم.

گفت: بعداً برایت به طور کامل تعریف مى‌‌کنم اما اکنون به تو مى‌‌گویم.

من عیالى داشتم که سر زائیدن رفت، بچه اش که دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشکلات بزرگش کردم، یکى دو سال بعد عیال دیگرى گرفتم، مدتى با آن زندگى کردم، و این روزها پا به ماه بود، من دیدم که ناراحت است و دکتر دم دست نداشتم، به زن همسایه مان گفتم: برو خانه ما که زنم حالش خوب نیست و خودم به حرم «حضرت اباالفضل(ع)» آمدم و گفتم: آقا من دیگه نمى توانم، اگر این زن هم از دستم برود زندگیم از هم مى‌‌پاشد، من نمى دانم، و با دل شکسته و گریه زیاد به خانه آمدم.

دیدم عیالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت: برو دم جاده نجف، یک نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد.

گفتم: محمد آقا کیست؟

گفت: من در حال درد بودم و حالم غیر عادى شد در این هنگام «حضرت اباالفضل(ع)» را دیدم. فرمودند: «ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنایت مى‌‌کند.

به شوهرت بگو: این زائر ما را به نجف ببرد.» خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بیاورم.

من بعد از زیارت به کربلا آمدم، منزل ایشان رفتم، دیدم دو دختر دوقلوى او و عیالش بحمدالله همه صحیح و سالم هستند واز من پذیرائى گرمى کردند بخاطر آنکه زائر «حضرت قمر بنى هاشم(ع)» بودم.

(منبع: کرامات العباسیّة)


 



comment گل نوشته شما ()